سپهرسپهر، تا این لحظه: 18 سال و 1 روز سن داره

سپهر زندگی ما

سپهر در پاییز 90

سلام عزیزکم. این چند وقت که اینجا مطلبی ننوشتم خیلی سرمون شلوغ بود البته باید اعتراف کنم کمی هم تنبلی کردم. تولد سپهر مامان امسال مهر ما ٤بار برای تو جشن تولد گرفتیم که همگی اش به خیر و خوشی تموم شد. خوش به حالت ٤ بار تولد داشتی. یکی با حضور عمه ها و عمو و مامان بتول و بابا حمید. یکی با حضور مامان ملیح و بابا مصطفی ، دایی امیر و خاله فریمان ، خاله نسیم و آقانوری و خاله وجیهه . یکی هم تو مهد با حضور دوستات الینا ، آرینا ، محمد ، سپهر توپوله ، آیسا ، امیرعلی و ... و عمه نعیمه ، عمه نفیسه ، عمو فرید ، مامان ملیح و بابا مصطفی. یکی هم با حضور دوستامون (عمو امیر ، خاله هانیه و مهدیار ) ، (عمو مازیار ، خاله پرستو و پانیا ) ، (عمو پویا ، خا...
12 دی 1390

سپهر در تولد بابا

14 مهر تولد بابایی بود. قرار شد دوست جونی هامون شب بیان خونمون . بابایی هم به خاطر تولدش نرفت سرکار و پیش ما موند. از صبح مشغول تر تمیزی خونه شدیم و به سپهر هم گفتیم که شب مهمون داریم. تا شب که مهمون هامون بیان همش می پرسید پس چرا مهمون هامون نمیان؟ تا بعد از ظهر کارهامون تموم شد و با بابایی رفتیم خرید میوه  و ... . آخر سر رفتیم سوپر سر کوچه من مشغول خرید بودم که سپهر اومد و  گفت :مامان بیا برای تولد بابا از این ها بخریم .( یه قسمتی که بادکنک و وسایل تزئینی تولد داشت ) وااااااااای که چه پسر مهربونی داریم ما! من هم گفت آره مامان به نظرت چی بخریم ؟ - بادکنک بخریم با از اینا(یک سری رشته های براق ) خلاصه خریدیم و اومدیم خونه. هنوز لباس...
16 مهر 1390

تابستانه

چند وقتی است نتونستم از شیرینی هات بنویسم عزیزکم. یک سری از مشکلات کاری اجازه نداد سرکی به وبلاگمون بزنم.در این مدت همچنان جذاب و بازیگوشی پیش میری .این استقلال و روابط عمومی ات بیداد می کنه. چندتا پسرک بازیگوش در تابستانه عصرها تو کوچه بازی می کنند که همشون مدرسه ای هستند ، موقع هایی که حوصله ات سر می ره می ری تو بالکن و دیدشون می زنی . از همون بالا باهاشون حرف می زنی اوایل اونها زیاد اعتنات نمی کردن اما وقتی پشتکار تو رو با اون صدای بلند که تو کوچه فریاد می زدی و می زنی  : بچه هــــــــــــــــــا دیدن اون ها هم جوابت رو می دن. تو کوچه هم که می بینی شون باهاشون سلام و علیک می کنی و می گی اینها دوستهای منند. مدتیه به دیدن کارتون و با...
21 شهريور 1390

اعلام استقلال

این روزها پسر گلی ما دیگه داره اعلام استقلال می کنه. چهارشنبه با هم دیگه رفته بودیم (طبق معمول پارک ) داشتیم برگشتیم که سپهر گفت می خوام از بقالی چیزی بخرم ؟ گفتم باشه با هم بریم بخریم. گفت: نه تو اینجا دم درخت وایسا من برم بخرم گفتم : نه منم باهات میام - نه خودم تنها می رم - آخه پول نداری که! - خوب بهم پول بده خلاصه من بهش پول دادم و رفت تو مغازه و ٥ دقیقه بعد بیرون اومد. خوشحال و خندان یه آب پرتقال خریده بود و بقیه پولش رو هم آورده بود. از همون روز هم گیر داده که من دستشویی می رم تو نیا. وقتی دستشویی داره خودش لباسش رو درمیاره و می ره تو ، وقت شستن من رو صدا می کنه که مامان بیا منو بشور.در این جریان اگه بخوای کمکش کنی هم هی می گه خود...
18 تير 1390

سپهر و دریا

ما با سپهر این یکی دو روز رفته بودیم شمال ویلای بابا مصطفی (بابای خودم ). طبق معمول سپهر خوشحال و سرخوش برای خودش کیف می کرد ( می رفت حیاط با ماشینش بازی می کرد ، آب بازی می کرد و ... ). پنجشنبه بعدازظهر هم رفتیم دریا مایوی کوچولوی خوشگلش رو پوشید و مشغول قدم زدن کنار دریا شدیم . رضایت نمی داد دمپایی هاش رو دربیارم می گفت مامان پاهام خاکی می شه وقتی دید که من بدون دمپایی راه می رم و بقیه هم بدون دمپایی راه می رن رضایت داد. یه کم که تو آب جلو رفت مایوش کمی خیس شد به من گفت مامان مایوم خیس شد درش بیار خراب می شه . بعدش هم رفت بغل باباجونیش به همراه بابا مصطفی رفتن تو آب . از رو موج ها می پروندنش و اون هم کلی می خندید. یه بار هم اومد گفت مامان ...
11 تير 1390

سپهر و چرخ و خلک

روز چهارشنبه 25 خرداد عصری با سپهر 2 تایی رفتیم پارک شهرآرا . طبق معمول سپهر خوشحال و خندان برای خودش با سرسره عشق میکرد و تاب سوار شد که چشمم به چرخ و فلک کوچیک کنار پارک افتاد. از این چرخ و فلک کوچیک دستی که قدیما بود. به سپهر نشونش دادم و گفتم میخوای از اونا سوار شی؟ قبل از جواب دوید طرفش.پیش خودم فکر کردم شاید کمی بترسه. خلاصه سوارش کردم یه کیفی کرد که نگو. انقدر خوشش اومد که وقتی نوبتش تموم شد خواست بازم سوار شه و من هم سوارش کردم.برای خودش شعر می خوند : چرخ و خلک تند میره     بالا و پایین می ره از چهره اش معلوم بود که خیلی کیف می کنه اون لحظه دلم می خواست من هم اندازه اش بودم و باهاش تو اون چرخ و خلک می نشستم و ب...
29 خرداد 1390

روزهای بدون پوشی

سپهر از دوشنبه بدون پوشی رفت مهد. من هم کلی توصیه های ایمنی به مهد کردم که هواشو داشته باشن که برای رفتن به دستشویی در خارج از خونه دچار اضطراب نشه و نخواد خودش رو نگه داره. چند بار در طول روز تماس گرفتم که ظاهراً اوضاع خوب بود.  در چند روزی که خونه بودیم سپهر یا رو لگن و یا رو توالت فرنگی کاراشو می کرد اما دوشنبه که از مهد اومد گفت می خوام برم اون یکی توالت. و خیلی جالب مثل بزرگترها رفت اونجا نشست و کارش رو کرد . ( اینم از تأثیر مستقیم مهد ) دیروز هم که از مهد اومد خونه دیگه موقعی که می خواست بره دستشویی لباس زیرش رو درنیاورد و خیلی راحت با کنترل لباسش رفت دستشویی ( و البته هم مواظب بود که اون خیس نشه ) . یکی از لذت های مادر شدن...
18 خرداد 1390